سیدال سخندان، فرزند برومند زحمتکشان که در قلب توده‌ها جاویدانه است

سیدال سخندان

سیدال سخندان شاعر مبارز، سخنور پرشور و نخستین شهید جنبش چپ انقلابی افغانستان است. او منحیث کادر «سازمان جوانان مترقی» انسان نترس و دلیر بود که در مقابل ارتجاع اخوانی و غلامان مسکو ایستادگی کرد و منبع الهام برای جمع وسیعی از روشنفکران شد.

سیدال در قریه جویک ولسوالی کلنگار ولایت لوگر در یک خانواده دهقان چشم به جهان گشود. وی که از آوان کودکی طعم تلخ فقر و تنگدستی را چشیده بود با پا گذاشتن به جوانی دریافت که برای محو استثمار، فقر، تهیدستی و ظلم راهی جز مبارزه و انقلاب وجود ندارد، لذا به منظور رسیدن به این آرمان به «سازمان جوانان مترقی» پیوست و به سخنران آتشین و شاعر انقلابی این جریان مبدل گشت.

وقتی در جریان تظاهرات جریان دموکراتیک نوین، سیدال پشت تربیون سخنرانی قرار می‌گرفت، تمامی محصلان و استادان دور وی جمع شده از آگاهی عمیق او می‌آموختند و برایش با شور تمام کف می‌زدند. سخنان مجذوب‌کننده سیدال باعث کسب پایگاه عمیق او در پوهنتون شده بود که دولت شاهی را شدیدا به واهمه انداخت. حاکمیت ارتجاعی وقت بنابر هراسی که از ریشه‌گرفتن جریان «شعله جاوید» داشت، پوهنتون را تعطیل و تعدادی از سران آن را به مناطق دوردست تبعید نمود. از جمله برای مهار این مدافع راستین زحمتکشان، سیدال را به منطقه دور افتاده یکا‌ولنگ بامیان منحیث معلم فرستاد به این تصور خام که او به علت پشتون و سنی بودن، در یک منطقه متعلق به مردم هزاره و شیعه با دشواری مواجه شده زمینه کار سیاسی نخواهد داشت. سیدال به مرزبندی‌های بی‌ارزش قومی و مذهبی ارزشی قایل نبود و دستان پرآبله و چهره‌های نحیف دهقانان هزاره به او نیروی دوچندان بخشیده عمیق‌تر خود را با آنان در پیوند می‌یافت. او آنچنان با عشق به توده‌های فقیر یکا‌ولنگ رفتار می‌کرد و در خشره‌ترین کارها با آنان سهم می‌گرفت که به زودی در قلب آنان جا باز کرده به معلم دوست‌داشتنی و صمدبهرنگی افغانستان بدل گشت. سیدال که محصل فاکولته ساینس بود و با ساینس انقلاب با شاگردان به صحبت می‌نشست، به آنان آگاهی می‌داد که فقر، بینوایی و تحت ستم بودن شان «تقدیر الهی» نه بلکه در کارکرد نظام ضدمردمی نهفته است و برای زدودن آن باید علیه ملاکان و حاکمان متحد گردند. تا امروز که چندین دهه از آن سال‌ها می‌گذرد، ریش‌سفیدان یکا‌ولنگ از سیدال به نیکی یاد کرده خاطرات فراموش‌ناشدنی از او بازگو می‌کنند.

سیدال سخندان

سیدال سخندان خار چشم برای اخوانی‌های بیگانه‌پرست در پوهنتون کابل بود، از توانایی‌های سازمان‌دهی، اراده پولادین و محبوبیت وی در میان محصلان و استادان کینه عمیقی به دل داشتند، بالاخره در جریان یک تظاهرات و زد و خورد در ۲۹ جوزای ۱۳۵۱ وی را به شهادت رساندند. گلبدین جلاد و یک اخوانی دیگر بنام محمد رسولی که فعلا در شهر نیویارک امریکا بسر می‌برد، در قتل سیدال سهیم بودند. راکتیار با چشم‌سفیدی در خور یک مفعول، در مصاحبه‌ای با تلویزیون «طلوع» دست داشتن در قتل سیدال را مانند راکت‌پرانی و کشتار هزاران انسان در جریان جنگ‌های کابل، بیشرمانه انکار کرد. لیکن یکی از دوستان سیدال که حالا خارج از کشور زندگی می‌کند در مورد چنین می‌گوید:

«... روز بعد از شهادت سيدال، گلبدين در محفل اخوانی‌ها گفت كه كفار زياد بودند و ما چند نفر محدود بودیم، اما همين كه جنگ آغاز شد خداوند به ما سوته چوب، زنجير، چاقو و قمه از آسمان انداخت كه كفار را شكست داديم و یکی آنان را کشتیم.»


شاهدان واقعه می‌گویند که واقعیت این بود که اخوانی‌ها شعله‌یی‌ها را دشمنان اصلی و تسلیم‌ناپذیر خود می‌دانستند و هر آن می‌خواستند بر آنان حمله نمایند، چند روز قبل از قتل سیدال اخوانی‌ها در لیلیه پولی‌تخنیک با یکی از طرفداران جریان دموکراتیک نوین نزاع کردند، طرفداران شعله جاوید در یک تجمع این عمل لومپنانه آنان را تقبیح و هشدار دادند که در صورت تکرار همچون قلدری‌ها بی‌تفاوت نخواهند ماند. اخوانی‌ها به رهبری گلبدین افراد زیادی نه‌تنها از پوهنتون و مکاتب کابل بلکه از ولایات غزنی، لوگر، پروان، میدان وردک و ننگرهار جمع‌آوری کردند، هنوز ساعتی از اجتماع شعله‌یی‌ها نگذشته بود که با چوب، چاقو و تفنگچه از سمت عقب جمنازیوم پوهنتون کابل (از بین جنگل) به طرف ساحه‌یی بین ادیتوریم و تعمیر کهنه پوهنحی طب کابل که محل تجمع بود، بطور ناگهانی حمله نمودند.

جواد یکی از فعالان «جنبش دموکراتیک نوین» که در آن زمان محصل پولی‌تخنیک بود و حین شهادت سیدال حضور داشت می‌گوید:

«در ۲۹ جوزای ۱۳۵۱ شعله‌یی‌ها جمع‌شدی را پیشروی ادیتوریم پوهنتون کابل براه انداختند، اخوانی‌ها که گلبدین در جمع آنان بود به این میتنگ حمله نمودند، درگیری بین اخوانی‌ها و اعضا و هواداران شعله‌ جاوید آغاز شد. اخوانی‌ها با چاقو و سایر وسایل جاریه به شعله‌یی‌ها حمله کردند، تعداد زخمی شدند، من هم در شمار زخمی‌ها بودم، در شفاخانه علی‌آباد خبر شدیم که سیدال که از سخنوران و رهبران سرشناس ما بود شهید شده است. از شفاخانه به زندان دهمزنگ انتقال داده شدیم. دولت ظاهرشاه ده تن از شعله‌یی‌ها از جمله داکتر شاکر، آصف مزاری، صادق مزاری محصل پولی‌تخنیک، معلم رووف فاریابی محصل تعلیم و تربیه، دوست محمد محصل تعلیم و تربیه، عصمت قندهاری محصل حقوق و دیگران را که نام شان به یادم نیست زندانی نمود. اکثر ما تا زمان کودتای داوود زندانی بودیم. در این حادثه فرد دیگری بنام اکبر از ولایت فراه که از فعالان شعله‌یی بود، هم زخمی شد که بعدا در شفاخانه فوت کرد. عصمت قندهاری نیز شدیدا زخمی شده بود، اخوانی می‌خواستند او را هم از بین ببرند، مگر موفق نشدند. سپس در زمان جنگ مقاومت ضد روسی در سال ۱۳۵۹ حزب گلبدین خاین عصمت را در زاهدان ایران دستگیر و شکنجه و به شهادت رسانیدند.»

جواد معتقد است که دولت وقت با اخوانی‌ها همدست بود، دولت اخوانی‌ها را حمایت کرد تا به شعله‌یی‌ها حمله کنند. جریده «افغان»‌ هم یک روز بعد از حادثه گزارش داد که «پولیس حیثیت سیل‌بین داشت و هیچ نوع مداخله نکرد.» حتی پولیس جلو اعتراضات و برنامه‌های بعدی یادبود از سیدال را گرفت. جریده «افغان» در شماره ۴۲ (۵ سرطان ۱۳۵۱) نوشت:

«متعلمات لیسه زرغونه میخواستند طی میتینگی یادبود (سیدال) را زنده سازند اما پولیس خلاف توقع با عکس‌العمل شدید مانع خارج شدن متعلمات از مکتب گردیده این ممانعت و مداخله خشن پولیس به برخوردی انجامید و شایع است که در این برخورد یکدختر از لیسه زرغونه شدیدا مجروح گردیده.»

جریده افغان

مظلوم‌یار یکی دیگر از فعالان آن زمان «شعله جاوید» در مورد اظهار می‌دارد:

«سیدال توسط گلبدین و محمد رسولی زخمی شد، او را به شفاخانه علی‌آباد انتقال دادیم، همه پشت شفاخانه منتظر بودیم تا در صورت نیاز به سیدال و دیگر رفقای زخمی ما خون بدهیم. عبدالحکیم کتوازی قومندان امنیه ولایت کابل در آن زمان از بلندگو اعلان کردند که سیدال را لوگر انتقال دادند، بخاطر جلوگیری از اعتراضات، دولت جسد او را پنهانی از زیرزمینی شفاخانه و دروازه عقبی بیرون کرده به لوگر برد.

دولت تلاش داشت جلو هرگونه تظاهرات و اعتراض را بگیرد، لیکن با آن هم اعتراضات وسیع در کابل توسط محصلان و اعضا و هواداران شعله جاوید براه افتاد که دولت وقت را به وحشت انداخته بود، والی آن وقت لوگر اجازه برگزاری جمع‌شد و فاتحه برای سیدال را در لوگر نداد و دستور داده بود که دیگ‌های که بخاطر فاتحه پخته شده بود همه چپه شوند.

ما با تعدادی دیگر از دوستان به فاتحه سیدال نزد پدرش لوگر رفتیم، محصلان یک مقدار پول جمعآوری کرده بودند که بعد از اصرار زیاد پدر سیدال آن را قبول کرد. محصلان همچنان یک تکه سرخ به رسم سوگند به خون سیدال و ادامه راه او داده بودند که آن را بر مزار وی که در یک حویلی متروکه قرار داشت بستیم...»

سیدال به جاودانگی پیوست، اما اندیشه بلند، فعالیت عملی، پشتکار انقلابی و عشقش به توده‌ها درس‌های بزرگی بود که به رهروانش به میراث گذاشت. انسان‌های بزرگ و استثنایی چون سیدال هرگز نمی‌میرند، آنان پرچم رزم و جان‌گذشتگی برای نسل‌های آینده اند.

داوود سرمد، شاعر انقلابی که خود به تاریخ ١٢ اسد ١٣٥٨ بدست نوکران روس طعمه پولیگون پلچرخی گشت، شعری در رثای سیدال سروده است که بندهایی از آن را می‌آوریم:

الا ای رهرو سر در کف خلق
که از ما پيش ترک سر نمودی
که با خونِ شرافتجوشِ پاکت
ره پيکارِ ما را تر نمودی
ز چشمِ خشمگينِ همرهانت
زبانه ميکشد هر شعله تا اوج
به قلب فرد فردِ انقلابی
شرنگِ خشم و نفرت ميزند موج
تو با انگشت خون‌آلود مرگت
در اينجا فصل نو را باز کردی
نوای کهنه ديگر بی‌اثر بود
سرودِ ديگری را ساز کردی
مپنداری که خونت گشت پامال
که هر تک قطرۀ آن شعله‌خيز است
مرا درسِ فداکاری تو دادی
برای تو درود آتشينم

چند شعر کوبنده سیدال در جریده «شعله جاوید» به نشر رسیده که از لابلای آن عشق بزرگ او به توده‌ها و کینه‌اش در برابر خاینان به مردم به خوبی پیداست.

نشریه شعله جاوید

شعر زیر از «شعله جاوید» (شماره هفتم، ۲۶ ثور ۱۳۴۷خورشیدی- ۱۶ می ۱۹۶۸ میلادی) بازتایپ گردیده است:

د بزګر دبچي غږ

ستره ملاکه نور ستا ژغ په غاړه وړلی نشم
ستا د پښو لاندی ځپلی ژوند کولی نشم
چه په څپیړه دی وهلم ما به خړخړ کتل
کله به ناست وم نولجن کله پلار ته ژړل
اوس زلمی شوی یمه ستا ظلم زغملی نشم
ستا دپښو لاندی ځپلی ژوند کولی نشم
ته کرار ناست يي زه شپه ورځ یمه په کار کې لګیا
په ګیده وږی تن می لوڅ دی ژوند کوم په بیدیا
مری دې نیسمه خپل مزد درپریښودلی نشم
ستا دپښو لاندی ځپلی ژوند کولی نشم
ستا باداري زما مزدوري به وي تر کومه وخته
ته روغ رمټ زما رنځوري به وي تر کومه وخته
پلار مې ستا وکړه غلامي زه یې منلی نشم
ستا دپښو لاندی ځپلی ژوند کولی نشم
زما په غوښو دی آبادی کړې مانۍ منارې
سرې دې کړی زما غریب په وینو بلډنګ کتارې
آخر به زما شی خپل حقه حق دربښلی نشم
ستا دپښو لاندی ځپلی ژوند کولی نشم
زما هډوکی ږدی تعمیر کی دګاډر په نامه
سترګی می ږدی په دیوالو کی د مرمر په نامه
بس دی په خپل بدن ماڼۍ آبادولی نشم
تا دپښو لاندی ځپلی ژوند کولی نشم
تل خوښوی غټان له ځانه زما په زړه او ځګر
مست دی کړل واړه لعینان زما دلاس به ثمر
ډیر دې حلال کړل ګوره زه حلالیدلی نشم
ستا دپښو لاندی ځپلی ژوند کولی نشم
د جوار په څیر به دی کوتکو لاندې وپړڅوم
له شدادۍ شان او شوکت نه به تا وغورځوم
ستا چم و چل راته معلوم شو غولیدلی نشم
ستا دپښو لاندی ځپلی ژوند کولی نشم
خاشه می مه ګنه ډیر ټینګ غیرت ایمان لرمه
وینې به توی کړم له تانه ډیر غټ توان لرمه
ډیر دی ایثار کړم پس له دې ایثاریدلی نشم
ستا دپښو لاندی ځپلی ژوند کولی نشم
ستا غټه ګیده به کړم څیری لرم لاس کی غټ لور
حق دی رانه‌ګړ په خوښۍ اوس به یی اخلم په زور
نور دکتړۍ په شیشکانو ویریدلی نشم
ستا دپښو لاندی ځپلی ژوند کولی نشم
دتا په وینو څو ونه‌وینځمه لاس او پښی
ورکی به نشی له وطنه دظلمونو ریښی
اوس خوځیدلی یمه شاته تمبیدلی نشم
ستا دپښو لاندی ځپلی ژوند کولی نشم
دحق نارې په هر لور اورم غوږونه لرم
زه به هم غږ کړمه په زړه کی ډیر دردونه لرم
زه «سخندان» دبزګر زوی نور صبریدلی نشم
ستا دپښو لاندی ځپلی ژوند کولی نشم

مقالات برگزیده

مقالات رسیده

هنر و ادبیات

از صفحات تاریخ ما

تعداد مهمانان حاضر: 124 نفر