خاطرات هما سیماب از حماسه مقاومت راتب فقیری، فیاض جوان و خانواده در شکنجهگاه میهنفروشان خلقیـپرچمی
- رده: ویدیوها
- نویسنده: حزب همبستگی افغانستان
- منتشر شده در شنبه، 23 جوزا 1405
خاطرات هما سیماب از حماسه مقاومت راتب فقیری، فیاض جوان و خانواده
سلام و درود به همه رفقا و دوستانی که امروز درین اجتماع یاد بود جاویدان یاد قاضی احمد راتب فقیری گرد آمده اند. راتب تنها به خانواده اش تعلق نداشت بلکه جایش در دل همه کسانی بود که او را آنچنان که بود میشناختند و غمشریک و همدل و همزبان با اعضای خانوادۀ او در سوگ مرگ او نشستند.
رفقای هواخواه حزب همبستگی در اروپا به مناسبت این محفل یادبود از من که خواهر قاضی راتب هستم خواستند که درین گردهمایی صحبت کنم. در مرگ برادری چون قاضی راتب آنچه گفتنی بود و هست، از شخصیت و مقاومت حماسی او در زندان گرفته تا خدمات افتخار آفرین او در راه مبارزه برای حق و عدالت، دوستان دیگر به حد کافی گفته اند و می گویند. من می خواهم از چند خاطرۀ او و مبارزه و زمان دستگیری او که به ذهنم می رسد درینجا نکته هایی را یادآوری کنم.
راتب تنها برادرم نبود بلکه رفیق سیاسی، همرزم و همسرنوشتم بود و کسانی که سابقۀ مبارزه دارند می دانند که در رزم و پیکار همسرنوشت بودن پیوند نزدیکتر و عزیزتر از هرگونه پیوند خونی است. راتب در سالهای پیش از فاجعۀ ثور سال ۵۷ در پهلوی تحصیل در فاکولتۀ حقوق پوهنتون کابل با «گروه انقلابی» که بعد از اشغال افغانستان توسط اتحاد شوروی نام «سازمان رهایی افغانستان» را به خود گرفت در ارتباط بوده به کار منظمِ سازمانی اشتغال داشت که من و خواهرم سیما و برادرانم فرهاد و فیاض بعداً در همان مسیر با او همراه گردیدیم.
پس از خیانت کبیر ملی ۷ ثور ۵۷ و بخصوص پس از اشغال کشور توسط اتحاد شوروی آن زمان تب و تلاش های مبارزۀ شبانه روزی سیاسی بر ضد اشغالگران و وطنفروشان خلق و پرچم شدت گرفت. شرایط بسیار خطیر و حاد و امکانات خیلی محدود بود. سازمان از روی ناچاری تصمیم گرفت که برخی اسناد تشکیلاتی را که به شفر و رمز برگردانده شده بودند تا زمان یافتن جای مناسب تر در جاسازی خاصی که در خانۀ ما تدارک دیده شده بود نگهداری کند. تا امروز دقیق فهمیده نتوانستهایم که دولت دست نشاندۀ شوروی و شعبۀ افغانی کی جی بی یعنی خاد از کجا و توسط کی پی برد که خانۀ ما یکی از مراکز مبارزۀ ضد خلق و پرچم و بادران روسی شان بود.
هر چه بود، در شب ۲۶ دلو سال ۱۳۶۰ خانۀ ما توسط جیپهای نظامی و وسایل زرهی محاصره و مورد هجوم قرار گرفت و افراد مسلح مربوط به خاد و ناحیۀ حزبی در دورادور خانۀ ما و روی بام خانه های همسایه ها موضع گرفتند. آنها خانه را تلاشی دقیق کرده جز تنها یک جلد کتابِ به زعم آنها ممنوعه و یک کتاب سواد آموزی در حال تهیه توسط سازمان چیزی نیافتند. با آنهم برادرانم راتب، فرهاد و فیاض را ولچک زده همان شب با خود بردند. فردای آن من و خواهرم سیما و یکی دو ساعت بعد از آن یک خواهر غیر سیاسی ما و شوهرش را که به دیدن ما آمده بودند نیز دستگیر کردند. مردان مسلح در خانۀ ما و در مواضع خود باقی ماندند و مادرم و مرضیه جان خانم راتب که چند ماهه حمل داشت حبس خانگی شده اجازۀ بیرون برآمدن از تعمیر را نداشتند. خادیستها و حزبیها داخل خانۀ ما و با بیل و کدال هر طرف حویلی را که با برف پوشیده بود زیر و زبر کردند چون از هر جایی که بود راپور دقیق داشتند. بیست و چهار ساعت بعد از آغاز هجوم بر خانه، جا سازی کشف شد و اسناد به دست دولت افتاد. در خانه جز مادرم که پنج فرزند همخانهاش را برده بودند و مرضیه جان زن برادرم کسی باقی نمانده بود ولی خانه همچنان تا یک و نیم ماه در محاصرۀ افراد مسلح که در داخل حویلی کمین گرفته بودند باقی ماند. در ظرف آن یک و نیم ماه هر کسی که به دروازۀ ما دقالباب می کرد، از خویش و قوم و رفقا و همصنفیهای برادرانم گرفته تا برف پاک و پُستهرسان و پسرکی که با خر خود در کوچه ها «گندنه و گل سر شوی» صدا می زد و مادرم وقتاً فوقتاً سبوس و بعضی چیزهای دیگر برایش میداد و او هم به همان امید آنروز دروازۀ ما را زده بود همه را دستگیر و به شمول خر آن پسرک به حوزه حزبی بردند و بیشترینه را سپس به زندان خاد انتقال داده روزها و برخی ها را هفته ها و حتی ماه ها آنجا نگه داشتند. بسیار بودند کسانی که مثلاً برادرش خانۀ ما آمده بود و سر و درکش گم شده بود، پس برادر دیگر او یا پدر یا کاکایش با دلهراسانی جهت خبر گیری می آمدند و آنها نیز گرفتار و زندانی می شدند. در ظرف آن یک و نیم ماه تعداد چنین اشخاص به ۶۰ تا ۷۰ نفر رسید. آنها هیچکدام سیاسی نبودند و در زندان خاد آنها را به نام «تق تقیهای قاضی راتب» یاد میکردند چون فقط به جرم تق تق کردن دروازۀ خانۀ قاضی راتب زندانی شده بودند.
دولت دست نشاندۀ روسی موفق شد تا لیست به دست آمده از خانۀ ما را رمزگشایی کرده شفر آنرا بخواند که بالاثر آن عدۀ دیگری زندانی گردیده همه شامل یک دوسیه شده و معروض تحقیقات معروف خاد گردیدند. در مجموع، تعداد کسانی که به ارتباط دوسیۀ ما، اعم از سیاسی و غیر سیاسی، زندانی گردیدند به حدوداً ۱۰۰ نفر زن و مرد می رسید که عدهیی نو جذبیهای سازمان و هم اعضای اتحادیه استادان و محصلین پوهنتون نیز در آن جمله شامل بودند.
شدت و حدت شکنجه و تحقیق روی ما ساکنین آن خانه و خصوصاً راتب متمرکز بود. آنها از ما ارتباطات ما یعنی رهبری سازمان، کادرها، سایر اعضا و آدرس ها را میخواستند که به گفتۀ معروف «از ما انکار و از آنها اصرار» بود. در زیر فشار تحقیق خاد بود که برادر ۱۹ سالهام فیاض جان داد و تا امروز نه زنده و نه مردۀ او را دیدیم و نه گور بی نشان او را یافتیم.
تحقیق و شکنجۀ من و راتب به وقفهها تا دو و نیم سال ادامه یافت. اثر این مدت طولانی در آن شرایط بر سلامتی و جسم راتب چنان بود که وقتی او را در هنگام محاکمۀ مشترک ما در محکمۀ به اصطلاح اختصاصی انقلابی دولت خلق و پرچم برای اولین بار بعد از دو و نیم سال دیدم چنان تکیده و تغییر کرده بود که او را در ابتدا نشناختم. در بارۀ چگونگی و جزئیات شکنجه نه جا دارد و نه لازم است درینجا چیزی بگویم، آنچه جا دارد این پرسش است که تحقیق و شکنجۀ ما چرا اینقدر مدت طولانی دوام کرد و ما و دیگر رفقای ما چگونه توانستیم آن همه درد و عذاب جسمی و روانی را تحمل کنیم؟
جواب پرسشِ اول باید منحیث یکی از افتخارات بزرگ سازمان رهایی در تاریخ کارنامههایش ثبت شود، بدین معنی که در تاریخ چندین سالۀ دستگیری های خاد سابقه نداشت که از گروه بزرگ دستگیر شدگان یک سازمان معین که شامل یک دوسیه بودند، چه چپی انقلابی و چه اسلامی، حتی یک فرد هم در جریان تحقیقاتِ توأم با زجر و شکنجه تسلیم نشود، حاضر به شهادت دادن بر دیگری نشود، کسی را قلمداد نکند، جاسوس نشود، و ضعف و پشیمانی نشان ندهد. حماسۀ مقاومت فرد فرد رفقای همدوسیۀ ما سابقه نداشت و از همین رو تحقیق و فشار بر من و راتب دو و نیم سال به وقفهها ادامه یافت.
و اما جواب پرسش دوم:
صادقانه باور دارم که همه افتخاراتِ مقاومت ما و رفقای ما نیز به سازمان رهایی افغانستان بر میگردد و مدیون پروژۀ آگاه سازی است که توسط رهبری و کادرهای سازمانی پیش برده شده نوجذبی ها و کسانی را که به عضویت سازمان در میآمدند در همان آغاز از مشقات مبارزۀ مخفی آگاه میساختند و با کار منظم تشکیلاتی جزوۀ مخفی کاری را تدوین و جزء برنامۀ درسی کمیتهیی ساخته درس می دادند و از طریق آن اعضا را با رموز کار مخفی مبارزاتی آشنا نموده پیشبین دستگیری، شکنجه و نیرنگهای جریان تحقیق میساختند و از نظر روانی آماده می کردند. این از درایت رهبری سازمان، به خصوص از جاویدنامان رفیق داکتر فیض احمد و رفیق مینا بود. آنها آن زمان در کابل بودند و با نظم و جدیت سازمانی توأم با فروتنی و صمیمیت مسئولینی را چه در بخش زنان و چه در بخش مردان تربیه کردند که این آگاهی را در ضمن بلند نگه داشتن روحیۀ افراد به صفوف می رساندند.
با این همه، کارنامه و مقاومت حماسی راتب در همان زمان زبانزد رفقا و دوستان داخل و خارج زندان بود و از او «قاضی راتب» با آن نام و نشانی که داشت ساخت. در بارۀ کارنامه، و تلاش او در خارج زندان و در سالهایی که در هالند بود کار رفقای دیگر است که در موردش بگویند.
راتب به زندگی، به خدمت به دیگران، به مفید بودن عشق داشت. شاید همین عشق باعث شد که در زندان نَمُرد، با آنکه حتی در همان هنگام به سبب مشکل صحی ممتدی که داشت توقع زنده ماندن او نمی رفت. گویی خود را برای مؤثر بودن و عدالت خواهی زنده نگه می داشت. نیک نامی او امروز باعث سرفرازی همۀ ماست. در جایی خوانده بودم که یکی از مبارزین دوران مشروطیت افغانستان در هنگام اعدام به ستمگر زمان خود گفته بود «عذاب و شکنجۀ ما لحظهیی بیش نیست اما محاسبۀ ظلم و قساوت شما ابدی خواهد بود.» آنچه از سر راتب، از سر ما، و از سر همه دلباختگان شرف و آزادی گذشت، گذشت، ولی شرمساری و رو سیاهی تا ابد به وطنفروشان و مزدوران بیگانه باقی مانده و خواهد ماند.
راتب اکنون دیگر در میان ما نیست ولی نامش و افتخارات زندگی و کارنامه اش ماندگار است و خواهد بود. او با عشق به مردم، عشق به راهی که انتخاب کرده بود، عشق به خدمت به انسان درمانده زندگی کرد. نام راتب واقعاً تداعی کنندۀ این بیت است که می گوید «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق، ثبت است در جریدۀ عالم دوام ما»
دوام نام راتب در جریدۀ عالم ثبت است.
سپاس از شما.
