سایه، شاعر با اصالت در راه آزادی و عدالت

روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته باز یافت،
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها،
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان،
سوی تو،
عشق من!

هوشنگ ابتهاج سایه

سایه یکی از سرشناس ترین چهره های شعر معاصر و موسیقی سنتی ایران است که همواره دردها و رنج های ملتش را در برابر استبداد و نابرابریها با صدای شعر فریاد کرده است. سایه از جایگاه ویژه‌ای در میان سرایندگان غزل و موسیقی کلاسیک ایران برخوردار است و در شعر نیمایی هم آثار ماندگاری آفریده که تا اکنون با امید به آینده همپای زندگی به پیش می تازد.

نام مکملش امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی است که در شعر «ه. الف سایه» تخلص می‌کند. در ٦ حوت سال ۱۳۰۶ در خانواده روشنفکر در شهر رشت ایران متولد شد. پدرش میرزا آقا خان ابتهاج و مادرش فاطمه رفعت از چهره های سرشناس شهرش بود. هنوز ١٢ سال داشت و متعلم مکتب بود که با ذوق و احساسات به استقبال شعر رفت و به سرودن قعطات شعری دست زد و با موسیقی نیز در همین سالها (١٣١٨) اندک اندک آشنایی یافت.

سایه در ١٣٢٥ خورشیدی با سرایندگان غزلهای عاشقانه و بزمی چون مهدی حمیدی و فریدون توللی آشنا می‌شود و بر روان شعری‌اش اثر می‌گذارد. تحت تاثیر این فضا دست به نشر اولین سرودهایش با عنوان «نخستین نغمه ها» زد که چیزی جز غزل های عاشقانه و کلاسیک نبود ولی «نخستین نغمه ها» راه را برای سایه هموار ساخت تا با شاعران طراز اول غزل همانند شهریار، صبا، احمد عبادی و حسین تهرانی بیشتر نزدیک و دوست گردد و زمینه رشد غزلش را مهیا ساخت. آهسته آهسته بخصوص آشنایی با نادر نادرپور جایگاه غزل را در افکار سایه استوارتر نمود و غزل سایه همپای اشعار زمانه‌اش به کوچه های ایران راه یافت. به تعقیب در سال ١٣٣٠مجموعه شعری «سراب» به نشر می‌رسد.

سایه یکی از غزل سرایان موفق ایران است که غزلش بار اجتماعی دارد و بیشتر از همه زاده محیط و متاثر از حافظ شیرازی است. وی تصحیح دیوان حافظ را در مجموعه‌ای بنام «حافظ به سعی سایه» به جامعه ارائه کرد که نهایت با ارزش و ماندگار است. سایه معتقد است «شعر را باید در ایران گفت!...در اون آب و خاک و برای اون مردم....در فضائی که اگر گرد و خاک هم بلند میشه، انگار گرد و خاک زمان سعدی و حافظه!»

شفیعی کدکنی شاعر، محقق و ناقد شعر می‌نگارد:

«سایه برخلاف دیگرانی که به تکرار سخنان حافظ پرداخته اند، در عین بهره وریِ خلاق از او، کوشیده است آرزوها و غم های انسان عصر ما را تصویر کند. همدلی او با انسان عدالت خواه قرن بیستم، کم از همدلی حافظ با دردمندان دوره امیر مبارزالدین نیست. سایه ستایشگر بهار تاریخی- و نه تقویمی- است و در زمستانی که اخوان تصویر کرده است، به نام گل سرخ آواز می خواند، و همین است که غزل سایه را در برابر تمام غزلسرایان دیگر- در طول هفتصد سال پس از حافظ، امتیاز می‌بخشد.»

سنگی ست زیر آب، ولی آن شکسته سنگ
زنـده است، مـی تپـد بـه امیدی در آن نهفت
دل بـود اگـر بـه سینـه‌ی دلـدار مـی نشست
گـل بود اگـر بـه سـایه خـورشید مـی شـگفت
                                                           از شعر "مرجان" ١٣٣٢

در همشهری آنلاین آمده است:

«هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌‌ای شد که در آن ایام سرود».

دهه سی خورشیدی دهه تحولات سیاسی و اجتماعی در جامعه ایران است که فراز و نشیب هایی را در تمام عرصه ها به دنبال دارد. اوضاع آشفته، زندگی سامان یافته را در هم می‌کوبد و شاعر هم که جزئی از اجتماع است با شناختی که از پدیده های پیرامونش دارد خواهی نخواهی راهش را هم در گفتار و هم در رفتار بر می‌گزیند. سایه در چنین شرایطی به عنوان شاعر، با مفکوره های انقلابی مرتضی کیوان آشنا می‌شود و با این اثر گذاری وارد تحول در اندیشه می‌گردد که به بار شعریش غنای مردمی بیشتری می‌بخشد و با متفکران شعر مدرن ایران که از پایگاه اجتماعی برخوردار هستند همانند نیما یوشیج، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، اسماعیل شاهرودی، منوچهرشیبانی، فروغ فرخزاد، فریدون مشیری، سیاووش کسرایی و سایرین همگام زمانش گام برمی‌دارد.

بسترم
صدف خالی یک تنهائی است
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری.

هوشنگ ابتهاج سایه

«سایه» در مورد این شعر کوچک و پرمحتوا که عنوانش توسط احمد شاملو «احساس» برگزیده شده و نشان از صمیمیت و دوستی است می گوید:

«۲۱ دی ماه {جدی} ۱۳۳۱، با کیوان و شاملو در کافه نشسته بودیم. من این شعرو روی کاغذ سیگار نوشتم. شاملو قلمو از من گرفت و بالای آن نوشت: احساس!، یه علامت تعجب هم جلوش گذاش».

در سال ١٣٣١ شعر «بر سواد سنگفرش راه» را می‌سراید که از مشهورترین اشعار سیاسی او به شمار می‌رود که استبداد آن دوره را هدف قرار می‌دهد:

بشنو، ای جلاد!
و مپوشان چهره با دستان خون‌آلود!
می‌شناسندت به‌صد نقش و نشان مردم.
می‌درخشد زیر برق چکمه‌های تو
لکه‌های خون دامنگیر.
و به‌کوه و دشت پیچیدست
نام ننگین تو با هر «مُرده‌باد» خلق کیفرخواه.
و به‌جا ماندست از خون شهیدان
بر سوادِ سنگفرش راه
نقش یک فریاد:
ای جلاد!
ننگت‌باد!

دکلمه شعر با صدای شاعر

هنگامیکه نظام کودتایی و استبداد پهلوی ایران را به سوی جنگ و تباهی کشاند و بر تمام امور حکومت بیداد سایه افگند وعرصه زندگی بر اقشار گوناگون تنگتر شد، سایه بیاد همرزمانش که در پشت درهای بسته‌ی زندان انتظار شکنجه و دار را می‌کشیدند بار دگر پای گالیای خویش را با صبغه‌ی آزادیخواهی و شرایط خونین به میدان کشید و از عشق جامد فردی به شاه سرود مبارزان راه ایران مبدل ساخت و به زبان شیوا در شعر «کاروان» به یگانه عشقش جواب داد:

دیریست، گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگی است.

دکلمه این شعر با صدای شاعر

این شهکار سایه چندین دهه سرمشق مبارزاتی زوج های جوانی بوده که در دو راهی مبارزه آزادیخواهانه و عشق فردی قرار می‌گرفته اند. به همین سبب این سرود مرزها را گذر کرد و آوازه اش به سرزمین های دوری به نیروی الهام همکیشان سایه در شرایط نابرابر و سخت مبدل شد.

در سال ١٣٣٣ «سیاه مشق ١» به همکاری انتشارات امیر کبیر با مقدمه شهریار و یادداشتی از زنده یاد مرتضی کیوان به بازار شعر دوستان عرضه می‌گردد و به دنبال آن مجموعه شعر «شبگیر» زیر چاپ می‌رود. تحول فکری سایه را در همشهری آنلاین چنین نگاشته اند:‌

«سایه در مجموعه‌های بعدی، اشعار عاشقانه را رها كرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ "شبگیر" پاسخ‌گوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست كه در این رابطه اشعار اجتماعی با ارزشی پدید می‌آورد. مجموعهٔ "چند برگ از یلدا" راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر گشود.»

وقتی در اوج فاشیزم «مک کارتیزم» در امریکا، زوج مبارز مشهور به روزنبرگها به اتهام دروغین اعدام می‌شوند، او در مرثیه‌ای با مطلع «خبر کوتاه بود اعدام شان کردند» یکی از تاثیر برانگیزترین شعر هایش را که در آن امید به آینده و آزادی موج می‌زند سرود:

ـ عزیزم، دخترم!
آنجا، شگفت‌انگیز دنیایی است:
دروغ و دشمنی فرمانروایی می‌کُند آنجا.
طلا: این کیمیای خونِ انسان‌ها
خدایی می‌کُند آنجا.
عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌
عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

دکلمه این شعر با صدای شاعر

وقتی جمعی از جوانان مبارز و انقلابی ایران در برابر استبداد شاهی دست به تفنگ برده در ١٩ دلو ۱۳۴۹ یکی از ماندگارترین حماسه آزدیخواهی را از جنگل های «سیاهکل» رقم زده رخوت حاکم بر جامعه را شکستند، همانند سایر شاعران بارسالت، سایه نیز با سرودن «مرثیه جنگل» حرکت افسانوی و از خودگذری آنان را تجلیل نمود:

امشب همه غم‌های عالم را خبر کُن!
بنشین و با من گریه سر کُن،
گریه سر کُن!
ای جنگل، ای داد!
از آشیانت بوی خون می‌آورد باد،
بر بال سرخ کشکرت پیغام شومی‌ست،
آنچه چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟
ای جنگل، ای شب!
ای بی‌ستاره!
خورشید تاریک!
اشک سیاه کهکشان‌های گسسته!
آئینۀ دیرینۀ زنگار بسته!
دیدی چراغی را که در چشمت شکستند؟

زمانیکه مبارزات و قربانی های مردم ایران علیه استبداد پهلوی در آستانه پیروزی بود، او شعری با عنوان «آزادی» سرود اما با تردید که «ای آزادی آیا با زنجیر می آئی؟». با به قدرت رسیدن رژیم پلید آخندی، متاسفانه این شک او به حقیقت پیوست و مردم ایران از چاله به چاه افتیده با یک رژیم سفاک تر و ساطوربدست مواجه شدند. دستگاه فاشیستی «ولایت فقیه» آزادیخواهان و عناصر پیشرو را به بند و زندان کشیده مورد شکنجه و اعدام قرار داد و سایه نیز در سال ١٣٦٢ زندانی گردید. وی خود یکی از خاطراتش از این دوران را شرح می‌دهد:

«در زندان جمهوری اسلامی بودم، همین ترانه "ایران ای سرای امید" از بلند گوی زندان پخش شد... تا که شیندم زدم زیر گریه! همبندم پرسید:چرا گریه میکنی؟ گفتم: شاعر این ترانه منم...!!»

در سال ١٣٦٠ مجموعه‌ی شعر «یادگار خون سرو» سایه توسط انتشارات توس اقبال چاپ یافت و آن را به رفیق شهید خود مرتضی کیوان اهدا کرد و شعر «کیوان ستاره بود» نیز در آن جا دارد:

من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را
دردستهای روشن او می گذاشتم
من در تمام این شب یلدا
ایمان آفتابی خود را
از پرتو ستاره او گرم داشتم
کیوان ستاره بود
با نور زندگانی می کرد
با نور درگذشت
او در میان مردمک چشم ما نشست
تا این ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم

مجموعه‌ی شعر «شبگیر» و «تا صبح شب یلدا» همراه با دو کاست با صدای شاعر نیز در همین سال منتشر شد.

هوشنگ ابتهاج سایه

حسن علی محمدی در کتاب «از بهار تا شهریار» می‌نویسد:

«به عقیده ابتهاج شعر امروز ناگزیر باید مبین احوال زمان و احساسات شاعر كه تاثیر پذیر از پدیده های اجتماعی اوست باشد و تردید نیست بیان این احساسات و مفاهیم اگر در قالب اشعار گذشته ممكن باشد لااقل با همان تركیبات و اشارات و واژه های مستعمل مقدور نیست. در شعر سایه دو جنبه كاملاً متفاوت به چشم می‌خورد، نیمی از سروده های وی را غزلیاتی كه از احساساتی كاملاً شاعرانه سرشار است، تشكیل می‌دهد و نیمی دیگر مجموعه‌ی اشعاری است كه باصطلاح امروز در قالب نوین موزون ولی غیر مقفی سروده شده است. در حقیقت آثاری از ایشان كه مبین احساسات درونی وی از تاثرات است مشخص و مربوط به پرواز اندیشه شاعرانه او است در غزلها و دوبیتی های وی همه جا متجلی است ولی تاثراتی كه از زندگی مردم و وضع اجتماعی وی سخن می‌گوید بیشتر در فرم جدید شعر امروز خودنمایی می‌كند.»

سایه در اواسط دهه سی و چهل «در محور توجه طرفداران پر شور تحولات اجتماعی قرار می‌گیرد» و شعر را به عنوان ابزار مبارزاتی در صدر برنامه زندگی خویش می‌پذیرد به همین دلیل شعر وی هر روز پر خون تر در اجتماع شهرت می‌یابد و به دفاع از محرومان وارد کارراز سخت روزگار می‌گردد. یکی از اشعار زیبای سایه که توسط مهدی اخوان ثالث نیز به نقد و تمجید در آن هنگام روبرو شده است قطعه ایست بنام «زمین». سایه در این شعر با انتقاد از شاعران ماقبل و هم دوره‌اش که همیش به آسمان چشم دوخته و به ستایش ستارگان، زمین را با تمام نعماتش «ناشناخته، گمنام و بی‌سپاس» می‌دانند، می‌پردازد. وی برعکس دیگران در این شعر به ستایش و تکریم زمین شاعرانه نگاه می‌کند و عظمت این کره خاکی را به زبان شیوا و ساده بیان می‌دارد که جایگاه سایه را به عنوان شاعر مطرح تسجیل کرد. قسمت هایی از این شعر:

ای مادر، ای زمین!
امروز این منم که ستایشگر توام
از توست ریشه و رگ و خون و خروش من
فرزند حقگزار تو و شاکر توام.
* * * *
فرزند بد سگالی اگر چون حرامیان
بر حرمت تو تاخت
هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری
با جمله ناسپاسی و فرزند بی‌شناخت.
* * * *
بگذار چون زمین
من بگذرانم این شب توفان گرفته را
آنگه به نوشخند گهربار آفتاب
پیش تو گسترم همه گنج نهفته را...
                         شعر زمین، سرطان ١٣٣٤

دکلمه این شعر با صدای شاعر

سایه سراسر عمرش را وقف غنای فرهنگ فارسی در بخش هنر موسیقی و شعر کرده است و با نشرات گوناگون ایران همکاری قلمی داشته و در کنار آن، او سالهاییکه در ایران می زیست همسان سایر انسان های اندیشور جهان سوم که شعر هرگز برای شان نان ده نبوده مجبورا نیرویش را جهت امرار معیشت برای مدتی طولانی در کارخانه سمنت دولتی تهران بفروشد.

سایه اشعار نهایت مرغوب و پرخواننده‌ای را به جامعه تقدیم نموده که به زودی مرزها را درنوردید و به مناطق دور دست جهان اشاعه یافت. اشعار لاهوتی، سایه، سیمین بهبهانی، فروغ فرخزاد، حمید مصدق و سایر هم دوره هایش در افغانستان به وسیله‌ی نشریات ایرانی در میان فرهنگیان راه یافت و بعدها با صدای دلنشین احمد ظاهر بین مردم افغانستان و تاجکستان رخنه کرد و به دلها چنگ زد که موقف سایه و سایر شاعران معاصر را ویژگی بخشید. آهنگ «امشب به قصه‌ی دل من گوش میکنی / فردا مرا چو قصه فراموش میکنی» و ده ها آهنگ جاودانه دیگر که برای بار نخست در افغانستان کمپوز شده و توسط احمد ظاهر اجرا گردیده اند.

سایه در شعر بخصوص غزل دستی بالایی دارد اما معترف است که «از موسیقی به شعر رسیده است» به همین دلیل با ساز و آواز ایرانی گره خورد و سخت آشناست، موسیقی سنتی را ماهرانه می‌داند و با خوانندگان همعصرش همکاریهای شایانی داشته که منجر به رشد و تقویت موسیقی سنتی ایران گردیده است. وی مدت ٦ سال (از ١٣٥١- ١٣٥٧) در رادیو ایران ایفای وظیفه کرد و بنیانگذار «گروه موسیقی شیدا»، عارف و «گروه چاووش» نیز بوده است. ترانه ها و غزل های بیشماری از آفریده های سایه، چه توسط خودش و چه بوسیله‌ی کمپوزیتورهای معین ایرانی و افغان از دیر زمانی تا اکنون در همخوانی با شرایط در گردش است.

سایه که اینک ٨٦ سال دارد، طی چند سال اخیر از مطبوعات و نشر اشعارش دوری جست و در این اواخر طلسم سکوتش را در هم کوفت و خاطرات زندگی اش را از شعر و موسیقی گرفته تا سرگذشت و مسایل پیرامونش بیان نموده که در ١٣٠٠ صفحه زیر نام «پیر پرنیان اندیش، میلاد عظیمی و عاطفه طیه در صحبت با سایه» به چاپ رسید.




هنر گام زمان


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه‌ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام، دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
فریاد، ز داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است




هوشنگ ابتهاج سایه

آزادی


ای شادی!
آزادی!
ای شادیِ آزادی!
روزی که تو بازآیی،
با این دل غم‌پرورد
من با تو چه خواهم کرد!
غم‌هامان سنگین است.
دل‌هامان خونین است.
از سر تا پامان خون می‌بارد.
ما سر تا پا زخمی،
ما سر تا پا خونین،
ما سر تا پا دردیم.
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم.
وقتی که زبان از لب می‌ترسید،
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت،
حتی، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن‌گفتن می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت،
می‌کندیم.
وقتی که در ان کوچۀ تاریکی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سکوتش را
بر پنجرۀ بسته فرو می‌ریخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افکندیم.
وقتی که فریب دیو،
در رخت سلیمانی،
انگشتر را یک‌جا با انگشتان می‌بُرد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافیه می‌بستیم.
از می، از گل، از صبح،
از آینه، از پرواز،
از سیمرغ، از خورشید،
می‌گفتیم.
از روشنی، از خوبی،
از دانایی، از عشق،
از ایمان، از امید،
می‌گفتیم.
آن مرغ که در ابر سفر می‌کرد،
آن بذر که در خاک چمن می‌شد،
آن نور که در آینه می‌رقصید،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژدۀ دیدار تو می‌آورد.
در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در میدان،
در زندان، در زنچیر،
ما نام تو را زمزمه می‌کردیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!
آن شب‌ها، آن شب‌ها، آن شب‌ها،
آن شب‌های ظلمت وحشت‌زا،
آن شب‌های کابوس،
آن شب‌های بی‌داد،
آن شب‌های ایمان،
آن شب‌های فریاد،
آن شب‌های طاقت و بیداری،
در کوچه تو را جستیم.
بر بام تو را خواندیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!
می‌گفتیم:
روزی که تو بازآیی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت.
وین بیرق خونین را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.
می‌گفتم:
روزی که تو بازآیی،
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ریخت.
وین حلقۀ بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت.
ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
این فرش که در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
این حلقۀ خون است.
گل‌خون است . . .
ای آزادی!
از ره خون می‌آیی،
اما
می‌آیی و من در دل می‌لرزم:
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده‌ست؟
ای آزادی!
آیا
با زنجیر
می‌آیی؟ . . .
                         تهران، جدی ١٣٥٧

دکلمه این شعر با صدای شاعر

مقالات برگزیده

مقالات رسیده

هنر و ادبیات

از صفحات تاریخ ما

تعداد مهمانان حاضر: 81 نفر